‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

راه‌های تازه‌ی دیدن

گفت‌و‌گو از مایا جاگی، مجله‌ی گاردین، شنبه، 22 نوامبر 2008
برگردان از خسرو نخعی


***
آن‌چه می‌خوانید، گزارش و گپ‌وگفتی دوستانه است با ژوزه ساراماگو، درست در زمانی که تازه از بستر بیماری برخاسته و فیلم کوری را به تماشا نشسته بود. خبرنگار گاردین، یک سال و نیم پیش‌تر روزگاری را در کنار نویسنده‌ی چیره‌دست پرتقالی گذارند و در نهایت این بیوگرافی‌نامه از زندگی و کار و اندیشه‌ی ساراماگو را نوشت. در میان ده‌ها متنی که پس از مرگ نویسنده از زندگی وی منتشر شده، این متن هم‌چنان درخشان می‌نماید. آیین نگارشی این متن نیز با توجه به گونه‌ی ادبی متفاوت آن دست‌نخورده و بدون ویراست باقی ماند.
***
لحظه‌ی افشاگری‌ست وقتی ژوزه ساراماگو،  برنده‌ی پرتغالی رنج کشیده‌ی نوبل، لم داده و بلند بلند می‌خندد. این لحظه وقتی اتفاق افتاد که درباره‌ي مرگ خودش صحبت می‌کرد. در وضعیتی نحیف اما استوار، فرورفته در صندلی کوچک دسته‌دار. در خانه‌ای به‌جا مانده از جنگ در لیسبون. زمستان پیش به سرعت به بیمارستان آورده شد با یک بیماری تنفسی. به یاد می‌آورد: "اونا به پذیرش من بی‌علاقه بودند چون وضعیتم وخیم بود." می‌خندد، می‌گوید: "اونا نمی‌خواستن بیمارستانی باشن که ژوزه ساراماگو توش می‌میره"
سرگرمی او ریشه‌ از صحنه‌های بدسگال ناکامی در آرزوها می‌گیرد، به اندازه‌ای که سرخوشی او به تاخیر بی‌افتد. "معجزه‌ای توش نمی‌بینم." او روشن می‌کند که ملحد است. "اما شانس بهبودی من خیلی کم بوده" طعنه‌آمیز به شهرت دیرهنگام‌ش اشاره می‌کند. نخستین شغلی که گرفت، مکانیکی ماشین بود و پیش از آن‌که در پنجاه ساله‌گی خود را وقف رمان کند، فلزکاری می‌کرد. شصت‌ساله بود که چهارمین رمان‌ش «یادگار صومعه» (1982) منتشر شد. یک افسانه‌ی عجیب و غریب که در دادگاه‌های قرن هجدهم میلادی در لیسبون می گذشت. رمان عشق بین سربازی معلول و دخترجوان روشن‌بینی را تعریف می کند و داستان روحانی از دین برگشته‌ای که رویای پرواز در سر دارد. پس از آن "جیووانی پونتیرو"، ساراماگو را به جهان انگلیسی زبان آورد و رمان را در سال 1990 در قالب اپرا اجرا کرد. موفقیت به سرعت سراغ پانزده رمان، داستان‌های کوتاه، شعرها، نمایش‌نامه‌ها، خاطرات و سفرنامه‌اش به پرتقال آمد. در سال 1998 بنیاد نوبل از او قدردانی کرد و جایزه‌ی نوبل ادبیات را به وی اهدا کرد.
پس از سپری کردن ماه‌ها در بیمارستان، ساراماگو در فوریه به خانه برگشت. هفته‌ی پیش هشتاد و شش ساله شد اما بیماری دوباره به سراغش آمد چه کنایه‌آمیز است که فیلم «کوری» اقتباس کارگردان برزیلی فرناندو میره‌لس اکران‌ش در همین هفته در سینماهای انگلستان آغاز کرد. ساراماگو البته با وجود بیماری در پیش نمایش فیلم در لیسبون حاضر شد، آن‌جا که فیل صورتی بر جلد کتاب‌ تازه‌اش بود؛ «سفر فیل»، ویترین کتاب‌فروشی‌ها را پرکرده بود. او داشت به برزیل پرواز می‌کرد. آن‌جا قرار بود نمایشگاهی از کار و زنده‌گی ساراماگو برپا شود و خیل هواداران منتظرش بودند.
بنیاد تازه برپاشده‌ی ژوزه ساراماگو در حال چیدن مقدمات تازه‌ایست. به بیان یک مترجم، هدف " آوردن پویایی به فرهنگ زنده‌گی در پرتغال است" رییس بنیاد، پیلار دل ریو،  همسر ساراماگو است، یک روزنامه‌نگار که اکنون مترجم اسپانیایی او نیز هست.
در پانزده‌سال گذشته، آن‌دو بیش‌تر در خانه‌ای در لنزاروته زنده‌گی می‌کردند. آن‌ها پس از آن که دولت پرتغال تحت فشار واتیکان، نامزدی رمان گاسپل (1991) که به زنده‌گی عیسا مسیح می‌پرداخت را برای جایزه‌ی ادبی EU منع کرد، به آن شهر مهاجرت کردند.
کتاب‌های اخیر او کم‌تر ریشه در زنده‌گی و تاریخ پرتغال دارد  یا درباره‌ی خیابان‌ها و توفان‌های لیسبون است. عناصر روشن‌فکری در کتاب ها هویدا هستند. "کارهام ممکن شدن ناممکن است. من از خواننده خواستم این قرارداد رو بپذیره؛ حتا وقتی که ایده‌ها بی‌معنی هستن. مساله‌ي‌ مهم اینه که تصور کنی ایده در حال گسترش و بزرگ شدنه. ایده مبدا داستان هست، اما گسترش یافتن‌ش همیشه منطقی و عقلانیه."
ساراماگو در سال 1922 در یک خانواده ی روستایی در آزینهاگا دهکده‌ای در ریباتجو در شمال غربی لیسبون به دنیا آمد. وقتی دو ساله بود، آن‌ها به پایتخت رفتند، آن‌جا پدرش که توپچی جنگ جهانی اول بود، توانست پلیس چهارراه شود و مادرش هم مستخدم خانه‌ها شد.  پس از کودتای سال 1926 و براندازی حکومت، آنتونیو سالازار با ارتش فاشیست و پلیس مخفی خود قدرت را به دست گرفت. خاطرات کوچک از ساراماگو که در انگلستان به چاپ رسید، زنده‌گی سخت او و خانواده‌اش در لیسبون را شرح می‌داد و اشاره‌های کم رنگی  نیز به تسلیم اجباری خانواده به شعار فاشیست‌ها می‌کرد: "خدا، وطن، خانواده."
در برابر این‌ها خانواده‌ی مادریش بودند، جرونیمو و ژوزفا پدربزرگ و مادربزرگ‌ش که او تعطیلات تابستانی مدرسه را پیش آن ها می گذراند: "آن‌ها کشاورزان فقیری بودند که قادر به خواندن و نوشتن نبودند. اما آدم‌های نیکو سرشت و پاکی بودند که تاثیر فوق‌العاده‌ای بر زنده گی من گذاشتند. بهترین خاطرات من، نه در لیسبون که در آن دهکده‌ی کوچک بود که در آن به دنیا آمدم." پدربزرگش یک "خوک‌چران و داستان‌گو" بود. کسی که می‌توانست "جهان را به حرکت در بیاورد" با افسانه‌ها و خیال‌پردازی‌ها. او در سال 1948 مرد و هرگز ندید که پنجاه سال بعد، ساراماگو در متن سخنرانی نوبل خود، چه قدردانی مفصلی از او می‌کند.
مدت کوتاهی پس از آن که خانواده به لیسبون مهاجرت کردند. فرانسیسکو، برادر بزرگ‌تر ساراماگو در چهار ساله‌گی از دنیا رفت. ساراماگو تقریبن هفتاد سال بعد تلاش کرد تا محل دفن برادرش را پیدا کند. در حالی که اطلاعات جمع آوری شده‌اش در این زمینه تنها توانستند به رمان او:  «همه‌ی نام‌ها» کمک کنند. پس از آن که خانواده‌اش از عهده‌ی نگهداری او در مدرسه‌ی ابتدایی برنیامدند، او به مدرسه‌ی فنی رفت تا کارآموزی مکانیکی کند. تا آن زمان او کتاب «به تصادف» را در کتابخانه‌های عمومی می‌خواند و تا نیمه‌ی سال 1950 در یک شرکت انتشاراتی کار می‌کرد. او پیش از آن که روزنامه‌نگار شود، کتاب های تولستوی، آدلار و هگل را ترجمه کرد. در سال 1969 به عضویت حزب کمونیست‌های زیرزمینی پرتغال درآمد. کمونیست‌هایی که در آن زمان مخالف اصلی حکومت دیکتاتور وقت پرتغال بودند. او ریسک زندان و تهاجم را چشید اما پس از انقلاب سال 1974 که سانسور سالازار از بین رفت، مارسلو، کااتانو و ساراماگو در روزنامه‌ی انقلابی پرتغال مشغول به کار شدند. "لحظه ی بسیار شوق‌برانگیزی بود وقتی که حزب کمونیست سرانجام به طور قانونی شناخته شد. یک بی‌قراری جمعی وجود داشت." ساراماگو پس از این که گفت؛ "باید روزنامه‌ها را از وجود غیرکمونیستی‌ها پاک کنیم"، به عنوان یک استالینیستی شهرت یافت. به گفته‌ی کرول رایس رییس دانشگاه پرتغال و نویسنده‌ی کتاب «گفت‌وگو با ساراماگو» (1998): "در آن زمان او دشمنان زیادی را برای خودش به وجود آورد" اما پس از بی‌نتیجه ماندن کودتای رادیکال چپ در سال 1975، ساراماگو خودش نیز ناامید شد: "پرتغال به روزهای عادی و طبیعی بازگشت."  اصلاحات ارضی و اشتراکات دولت نیز متوقف شد.
ساراماگو در سال 1944 با ایلدا ریس، تایپیستی که مجسمه‌ساز شد، ازدواج کرد و در سال 1970 از او جدا شد. نخستین رمانش «سرزمین گناه»  را در 1947 همان سالی که اولین فرزندش ویولانت به دنیا آمد، منتشر کرد. پس از وقفه‌ای طولانی او شروع به انتشار شعرها و نمایشنامه‌هایش در دهه‌ی شصت کرد. اما در سال 1976 که بی‌کاری سراغش آمد به روستای آلنتجو رفت و دوباره به دنیای رمان بازگشت. کرول رایس می‌گوید: "بسیار خودزیستنامه‌ای بود. ساراماگو فکر می کرد انقلاب شکست خورده. او هنوز وقتی به آن شکست فکر می‌کند، آتش می‌گیرد و برای نجات خودش می‌نویسد. این تنها انتخابی‌ست که دارد. تنها کاری که می‌تواند"
و البته پس از این همه سال هم‌چنان عضو حزب کمونیست! ساراماگو توضیح می‌دهد: "یک کمونیست هورمونی، به خاطر اون هورومنه که هر روز گیاه درون من رشد می‌کنه. نمی‌خوام اشتباهاتی را که رژیم کمونیسم مرتکب شده، توجیه کنم. کلیسا هم در دوره‌ای اشتباهات زیادی کرد: مردم رو به میخ‌های چوبی چسباند و آتش زد. اما من حق دارم که عقایدم رو داشته باشم. چیز به‌تری هم پیدا نکرده‌ام." در عین حال او در سال 2003 نوشت که پس از سال‌ها روابط نزدیک با فیدل کاسترو رهبر کوبا:" اعتماد به نفسم را از دست داده‌‌ام، امیدهایم معیوب شده‌اند و آرزوهایم فریب خورده‌اند"  به گفته‌ی رایس: "ساراماگو با کمونیسم به شکل معنوی، فلسفی و اخلاقی زنده‌گی می‌کند. او هرگز موعظه‌ی کمونیسم را در رما‌ن‌هایش نکرده".
رمان تازه‌ی او سفر فیل، که منتقد میرلس آن را "کمدی درخشانی درباره‌ی حماقت بشری" خوانده، شرح سفرهای سولومون، فیل هندی را می‌دهد که شاه جان سوم به آرکدوک ماکسیمیلیان  اتریشی  هدیه داده است. "نود و نه درصد داستان خلق خالص است. من مجذوب استعاره‌ی سفر فیل شده بودم. همه می‌دونیم که یه روزی می میریم، ولی نمی‌دونیم که چه طوری پیش می‌آد؟." چهل صفحه از کتاب را نوشته بود که راهی بیمارستان شد و به محض مرخص شدن مشتاقانه به نوشتن ادامه داد. "چیزی که پیدا کرده بودم غریب و شگفت‌آور بود؛ کتاب پر شد از شوخی ومزاح. هیچ کسی نمی‌تونه حدس بزنه که موقع نوشتن کتاب چه حسی داشتم. مطمئنم مردم روحسابی می‌خندونه."

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

آفرینش بی‎حد و مرز


گفتاری درباره‎ی دیدگاه‎های کهن‎پرستانه و نوگرایانه در موسیقی ایران
آرش احمدی‎نسب
غباری که بر تاریخ گذشته‎ی موسیقی ایران نشسته محصول تخریبی است که در جای جای ادوار گوناگون  این سرزمین نشانه‎ای از آن را می‎توان یافت، تاریخی مملو از نقاط تاریک نگاه امروز ما را به دیروز گاه به افسانه بدل می‎کند، گاه به خلایی بی‎خاطره و مسکوت. اندک تجربه‎های ملموس یا شنیداری قابل بررسی با دگرگونی‎های یک‎صد سال اخیر شکل گرفته و هر چه از این زمان دورتر می‎شویم کمبود شواهد مکتوب موسیقایی جست‎وجو را دشوار و پرابهام می‎سازد. دگرگونی موسیقی مقامی به دستگاهی مقارن با استقرار خاندان فراهانی در پایتخت، هر چند از چگونگی این تبدیل اطلاعات چندانی در دست نیست، نقطه‎ی آغاز و فصل جدیدی از سرگذشت موسیقی ایرانی است که تا حدودی مسیر مدون‎تری را ترسیم می‎کند. حال، جایگاه امروزی دستاوردی با چنین عمر کوتاهی چیست؟ رپرتواری نه آن‎چنان متنوع و با آثاری نسبتا مشابه، تنها میراث گذشته‎ی ماست. شاید به چالش کشیدن یگانه دار و ندار موسیقی‎مان که به زحمت از گزند حذف و نابودی در امان مانده بی‎رحمانه به نظر برسد اما تنها در حیطه‎ی نقد خاستگاه کنونی آن تعیین می‎شود. شکی نیست فرهنگ موسیقایی هر تمدنی در ارتباط با ویژگی‎های اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و سیاسی است. برآیند این ویژگی‎ها با توجه به مقیاس انسانی نتیجه‎ای محسوس دارد که همان جبر و اضطرار یا اختیار و آزادیست. در وهله‎ی نخست این دو را بایست کنار هم نهاد تا ببینیم تحت چه شرایطی فصول این کتاب ورق خوردند؟ هر چند هدف نگارنده بررسی علل و عواملی تاریخی که هنوز آثار پس‎لرزه‎هایش بر بدنه‎ی موسیقی امروزی‎مان هم آشکار است، نیست. این مقال، تنها فراخوانی به تاملی اندک در این نکته است که ما میراث‎دار بخشی از فرهنگی هستیم که در زمان حیاتش بال و پر پرواز از او گرفته شد.
آیا در تاویل امروزی ما از گذشته این محدودیت‎ها در نظر گرفته شده است؟ آیا یافتیم زبان تمثیل و استعاره‎ی این موسیقی حاکی از چه شهودی است؟ مگر انتزاع ظریف و زیرکانه‎اش از این بابت نیست که باید هزار بار احساساتش را فرو می‎خورد تا با هیاتی دیگر اجازه‎ی حضور یابد ؟ میل حرکت را باید در خود می‎کشت تا در کسوت رخوت به زندگی ادامه دهد. خود قضاوت کنید آن چیزی که در دست ماست میراثی تحمیلی است یا بر آمده از سرشتی شفاف و آزاد؟ باری موسیقی هنری مخفیانه بوده، از محفلی به محفل دیگر با پوششی که پنهانش کند. لحظاتی باید عیان می‎شد اما در نقش خود بل‎که در نقشی با نیتی دیگر تا وجودش موجه باشد. بیان شکوه‎آلود و غمبارش آیینه‎ایست که انعکاس درد و زخم رفته بر اوست، با چنین اوصافی پیکره‎ی موسیقی رفته رفته تحلیل یافت تا جایی‎که از نغمه‎های بسیار تنها نامی‎ ماند و بس، هر چند زبان هنر در هیچ تنگنایی خاموش نمی‎ماند.
به مرور این پیشینه زیر بنای موسیقی مشهور به شهری شد و به شکلی در حافظه‎ی جمعی حک شد. مروری اجمالی به آثار نیم قرن اخیر جهش محسوسی را چه در عرصه‎ی نوازندگی و چه آهنگ‎سازی نشان می‎دهد. گذار از سنت به مدرنیته و تقابل ذهنیت‎های به‎ذات متفاوت، خواسته یا ناخواسته نقشی موثر در بروز آثار متفاوت داشته است. در این دوره گاهی آثار ارکسترالی ساخته شدند که هدفش ارضای سلیقه شهری با مناسبات سطحی و رقیق‎تر است و گاهی آثاری با مضامین اجتماعی‎تر و هم‎گام با جنبش‎های مردمی و نکته‎ی قابل توجه ماندگاری بیش‎تر این قطعه‎ها در اذهان امروز ماست. متاسفانه در زمان حال این پیوند ارگانیک و دو سویه بین هنرمند و مخاطبش سست شده است. بخشی از جامعه‎ی موسیقی جمود و انقباض تحمیل شده را صفت برجسته‎ی این هنر می‎داند. دیدگاه‎های تعصب‎آلود و خشک‎اندیشانه به عده‎ای از موسیقی‎دانان ما نیز رسوخ کرده است. بعضی از اساتید گویی فراموش کرده‎اند که موسیقی ایرانی مقوله‎ایست هنری نه صناعتی که درصدد حفظ آذین ظاهری خود باشد. برداشت فردی و متفاوت از مقوله‎ای واحد کاملا طبیعی‎ست اما مشکل این‎جاست که دیدگاه‎های شخصی تحت عنوان «فرهنگ موسیقایی» تعمیم می‎یابند. چنین نگرشی فقط کد‎ها و نشانه‎های خاصی را صحیح می‎داند و شما را ملزم به اجرای آن می‎کند . جز این صورت از مهر تایید خبری نیست و مردود می‎شوید. هر جا سخن از عادت‎های مالوف شنیداریست باز تاکید بر فرهنگ موسیقایی خود ساخته یا نواخته‎ی قدماست. به دنیایی که از گذشته ساخته‎اند آن‎چنان ابعاد فراواقعی می‎بخشند که شما به شنیده‎های خود از قدما شک می‎کنید.
مگر تار آقا حسین‎قلی و درویش‎خان، سه‎تار صبا و هرمزی و فروتن یا کمانچه‎ی باقرخان به خودی خود گویای ذهنیت‎ها و توانایی‎های اجرایی آن‎ها نیست ؟
در سال‎های اخیر جز آثار اندکی با انبوهی از قالب‎های تکراری و تجربه‎ی راه‎هایی که بارها طی شده‎اند، مواجهیم. پس این تصور که موسیقی ایرانی فاقد پتانسیل‎های لازم برای آفرینش در ابعاد گوناگون است، بعید به نظر نمی‎رسد اما به جرات می‎توان گفت عناصر تماتیک آن مستعد به‎ترین پردازش‎های خلاقانه است. استفاده از الگو‎های ذهنی تثبیت شده در نخستین قدم از شکل‎گیری اثر مانع از پرداختن به مضامین نوتر می‎شود. الگوبرداری‎ها یا از انگاره‎های گوشه‎های ردیف دستگاهی به شکل عینی صورت می‎گیرد یا با تقلید از آثار آهنگ‎سازان نوگراتر که باز در اثر تکرار به کلیشه تبدیل می‎شود. کمبود ‎ایده‎هایی با عناصر ناآشنا و به‎دور از ذهنیت مرسوم نقش تخیل را در این آثار کم‎رنگ کرده است. حتا اکثر شنوندگان موسیقی ایرانی با تاثیر و تبعیت از این فضا طاقت شنیدن صدادهی و بافت متفاوت را ندارند و در پی باز تکرار قطعه‎های شناخته شده هستند.
در زمینه‎ی آموزش موسیقی ایرانی در سطح دانشگاه‎ها هم نگاه متدیک و نوآورانه وجود ندارد و تنها تکلیف موجود اجرا و تقلید نعل به نعل ردیف است. مواردی که اشاره شد گوشه‎ای از     چالش‎های کنونی جامعه‎ی موسیقیست اما اگر چه موانع بسیار است چرا خود راه بر خود بسته‎ایم؟ 
خوش‎بختانه نسل جوان مجریان و علاقه‎مندان موسیقی ایرانی نگاهی منعطف‎تر و فراگیر به مقوله‎های یاد شده دارند. مدرنیته و نگرش پیش‎رو، که هم اصرار به تداوم گذشته با امروزی کردن مولفه‎هایش دارد و هم تعامل و تطابق با دنیای جدید، راهی برگزیده در زندگی عصر ماست. مقایسه‎ی پیشرفت و بالندگی در تمامی بخش‎ها‎ی تفکری و اجرایی در جهان معاصر بی‎اختیار چراهای بی‎شماری پیش‎روی ما می‎گذارد. صرفا دست و پا می‎زنیم تا از قافله عقب نمانیم یا لزوم حرکت را به شکلی عمیق احساس کرده‎ایم؟ امواج رسیده از تحولات پیرامون‎مان تا چه حد در ما درونی شده است ؟
موسیقی ایرانی، امروز بیش از گذشته محتاج نقدهای به دور از پیش‎داوری، اذهان رها و شنوایی آزاد است. فرهنگ مدارا و پذیرش تاویل‎های متفاوت حال و هوای تازه‎ای به فضای بی‎رمق کنونی می‎بخشد. فرهنگ‎های موسیقایی متنوع نواحی مختلف ایران گنجینه‎‎ایست سرشار از عناصر‎ ایده‎پردازانه که با نگرشی عمیق می‎تواند دست‎مایه‎ی آثاری با زبانی سرشار از زندگی شود. برای ارزیابی و درک معیار‎های زیباشناسانه‎ی موسیقی گذشته طبیعی‎ست یک بررسی تحلیلی با توجه به ویژگی‎های اجتماعی ـ فرهنگی و سیاسی ـ اقتصادی درگیرد اما اگر نیت بر این است که معیارهای زیبایی را مطلق و غایی بشماریم، این تعبیر با ذات هنر منافات دارد. اگر ما وارث پانصد سال تاریخ موسیقی مدون و بدون گسست نیز بودیم باز باید می‎پذیرفتیم که زبان موسیقی، زبان هنر است و آفرینندگی حد ومرز نمی‎شناسد.